
دفتر نقاشی ات را می بندم
می میرم
مدادهایت را بردار
و مرا دوباره به دنیا بیاور ...
راضیه بهرامی
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 11:24 توسط Hasti
|

به پندار تو :
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين اَرزد كه دلم تنهاست ؟ ...
معینی کرمانشاهی
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 16:47 توسط Hasti
|
ببار اي نم نم باران زمين خشك را تر كن
سرود زندگي سر كن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، اي دختر نازم بروي سينه ي بازم
كه همچون سينه ي سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مويم شكسته صفحه ي رويم
خدايا ! با چه كس گويم كه سر تا پاي اين دنيا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه ...
کارو
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 12:18 توسط Hasti
|
میان گریه هایم
راهى براى عبور توست
می دانم
عادت كرده اى
رهگذر لحظه هاى بارانی ام باشى
این بار هم بگذر
و چشمهایت را به پنجره اى بده
كه شب و روز
مرا نگاه می كند ...
طوبى ابراهیمى
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 6:54 توسط Hasti
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 7:23 توسط Hasti
|
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم ، هوای تو کرده است
*
فوج اثیری دُرناها
در باران
شعری مهاجر است
که می گذرد
و آن صدای زمزمه وار
که لحظه لحظه ،
به من ،
نزدیک می شود ،
آهنگ بال بال شعرم
شعرم هوای نشستن دارد .
*
شب را
تا صبح
مهمان کوچه های بارانی
خواهم بود
و برگ برگ دفتر غمگینم را
در باران
خواهم شست
آنگاه شعر تازه ام را
- که شعر شهرهایم خواهد بود -
با دست های شاعرانه تو ،
بر دفتری که خالی است .
خواهم نوشت
ای نام تو تغزل دیرینم ،
در باران !
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم هوای تو کرده است ...
حسین منزوی
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 22:15 توسط Hasti
|
شب شده چشمم تو را دائم تمنا مي کند
دل اسير درد تنهاييست حاشا مي کند
نازنين ،آرام جان ! اين غصه ها از بهر چيست ؟
يا زبهر چيست دل امروز و فردا مي کند
پشت پلکت مينشينم پلک بر هم ميزني
عاقبت عشق است ما را زود رسوا مي کند
اين غم دوريت جا نم را به لب آورده است
دل اسير درد تنهاييست حاشا ميکند
زینب امیری
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 21:30 توسط Hasti
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 18:48 توسط Hasti
|
تو را به راستي،
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
که رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است ...
قيصر امين پور
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 12:27 توسط Hasti
|
آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است،
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...
شمس لنگرودی
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 15:2 توسط Hasti
|