
پرهیز میکنم از نشاندن نامم
روی دنبالههای نامها
روی نامههای دنبالهدار
پرهیز میکنم از هوای نشستن
روی صندلی
کنار تنهایی شما
و از هراس نشستن
مدام
از کنارتان عبور میکنم ...
رویا زرین
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 23:54 توسط Hasti
|

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیدهام گریان، دلم بیمار بود
گفتمش: از گریه لبریزم مرو!
گفت: جانا! ناگزیرم، ناگزیر
گفتم: او را لحظهای دیگر بمان
گفت: میخواهم، ولی دیر است دیر!
در نگاهش خیره ماندم، بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسههای گریه آلودم نشست
بر رخ و برلالههای گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت: وای!
زندگی زیباست گاهی، گاه زشت
گریه را بس کن، مرا آتش نزن
ناگزیرم از قبول سر نوشت
شعله زد در من، چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت: می دانم جدایی زود یود
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه بدرود بود ...
مهدی سهیلی
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 23:55 توسط Hasti
|

بیگانه !
حضوری گستاخ دارم
به دیارت
به شعر و اندیشه .
یا چشمی داری
بر زخم رگ
كه تواند زخمهای نهانم را دید
یا، سری كه تواند دریافت از كدامین ستاره بی نام از كدام كهكشان سرد شده
فرو افتادهام
در این علفزار به شبنم سرخ آلوده .
مانی شهر كوران !
حضوری دارم
نه لطیف و نه مانوس
برابر چشمت و رودرروی اندیشهات .
خواهی بشناسم و دشنامم گوی
خواهی نشناسم و بگذر از كنارم
بیگانه ! ...
منوچهر آتشی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 15:23 توسط Hasti
|

دفتر نقاشی ات را می بندم
می میرم
مدادهایت را بردار
و مرا دوباره به دنیا بیاور ...
راضیه بهرامی
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 11:24 توسط Hasti
|

به پندار تو :
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين اَرزد كه دلم تنهاست ؟ ...
معینی کرمانشاهی
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 16:47 توسط Hasti
|
ببار اي نم نم باران زمين خشك را تر كن
سرود زندگي سر كن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، اي دختر نازم بروي سينه ي بازم
كه همچون سينه ي سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مويم شكسته صفحه ي رويم
خدايا ! با چه كس گويم كه سر تا پاي اين دنيا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه ...
کارو
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 12:18 توسط Hasti
|
میان گریه هایم
راهى براى عبور توست
می دانم
عادت كرده اى
رهگذر لحظه هاى بارانی ام باشى
این بار هم بگذر
و چشمهایت را به پنجره اى بده
كه شب و روز
مرا نگاه می كند ...
طوبى ابراهیمى
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 6:54 توسط Hasti
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 7:23 توسط Hasti
|
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم ، هوای تو کرده است
*
فوج اثیری دُرناها
در باران
شعری مهاجر است
که می گذرد
و آن صدای زمزمه وار
که لحظه لحظه ،
به من ،
نزدیک می شود ،
آهنگ بال بال شعرم
شعرم هوای نشستن دارد .
*
شب را
تا صبح
مهمان کوچه های بارانی
خواهم بود
و برگ برگ دفتر غمگینم را
در باران
خواهم شست
آنگاه شعر تازه ام را
- که شعر شهرهایم خواهد بود -
با دست های شاعرانه تو ،
بر دفتری که خالی است .
خواهم نوشت
ای نام تو تغزل دیرینم ،
در باران !
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم هوای تو کرده است ...
حسین منزوی
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 22:15 توسط Hasti
|
شب شده چشمم تو را دائم تمنا مي کند
دل اسير درد تنهاييست حاشا مي کند
نازنين ،آرام جان ! اين غصه ها از بهر چيست ؟
يا زبهر چيست دل امروز و فردا مي کند
پشت پلکت مينشينم پلک بر هم ميزني
عاقبت عشق است ما را زود رسوا مي کند
اين غم دوريت جا نم را به لب آورده است
دل اسير درد تنهاييست حاشا ميکند
زینب امیری
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 21:30 توسط Hasti
|